تبلیغات
تقدیم به چشمان میشی مادرم

تقدیم به چشمان میشی مادرم

 

    

 

نمیدونم چقدر طول کشید که رسیدم . درست مثه یه چشم بهم زدن بود . تا اومدم خودم رو

جمع و جور کنم دستی شونه هامو تکان داد .از جا پریدم و به طرفش برگشتم . به رسم ادب

سلام کردم . جوابم را با خوشرویی داد و گفتم : ببخشید من از زمین اومدم . آدرس خونه ی

خدا رو میخواستم . میشه منو راهنمایی کنید ؟ سکوت او مرا به شک انداخت و گفتم :

نکنه شما خدای منو نمی شناسید ؟ لبخندی زد و گفت : تو رو نمی شناسم .

آهی کشیدم و گفتم : شما حق دارید . من سال هاست سراغی از خدا ی خودم نمی گیرم .

توی دنیای به اون کوچیکی خدای به این بزرگی رو گم کردم . حالا اومدم که پیداش کنم .

نگاهی به سراپای من کرد و گفتم : نکنه خدای من گنه کارهارو ملاقات نمیکنه ؟؟؟ کمی از من

فاصله گرفت و گفتم : به خدای من بگو بنده ی گنه کارتو دیدم ، دست خالی بود و دست های

خالیه زیادی با خودش آورده بود ، بگو با چشم های میشی مادرش اومده بود و با یه دنیا امید

برا پیدا کردنت . او رفت و من تنها شدم . خواستم فریاد بزنم : خدایا کجایی ؟ اما دیدم مستحق

این تنهایی ام . سال ها او را تنها گذاشته بودم و حالا نوبت من بود که طعم تنهایی را بچشم .

عقب عقب بر میگشتم که صدایی مرا سرجایم میخکوب کرد . به طرفش برگشتم ، مرا محکم

در آغوشش گرفت و گفت : کجا بودی بنده ی من ؟ دلتنگت بودم .سال هاست انتظار امروز را

می کشم . قاب عکس مادرم را به طرفش گرفتم و گفتم :  به حرمت چشمان میشی مادرم

   من و همه ی دوستانم  را که در زمین چشم به رحمت تو دوخته اند ببخش .

بغض کرده گفت : چرا تنها اومدی ؟ نکنه فکر کردی عرش من اونقدر کوچیکه که جایی برای

بندگانم نداره ؟؟؟!!! نگاهش کردم که گفت : برو به بندگانم بگو بیایند که انتظارشان را میکشم .

خبر انتظار مرا به دست های خالیشان بسپار و برگرد .

زیر لب گفتم : پس مـــــــــــــــادرم ؟؟؟ بر عکسش بوسه ای زد و گفت : نگران مادرت نباش . به

او و تمام مادران دنیا بگو بیایند که خود به استقبالشان میروم .

 

                                                            تقدیم به مادرم و دوستان مهربانم     

                                                         نوشته شده توسط : یکتا 21 / 5 / 88

 

    پی نوشت 1 :

               از همه ی شما دوستان خوبم که من و مادرم را درین شرایط تنها نذاشتید

             صمیمانه سپاسگزارم .

                 از خواهرانم ریحانه ، الهام  که مرا در اطلاع رسانی یاری کردند

              حقیقتا سپاسگزارم .

   پی نوشت 2 :

        نام دوستانی که در ختم قرآن شرکت کرده و ما را در این راه یاری کردند

به همراه جز مورد نظرشان در جدول زیر به ثبت رسیده ست .

         سایر دوستان با مشاهده ی این جدول می توانند جزء مورد نظر خود را انتخاب کرده

       و ما را از همکاری شان مطلع سازند .

              

یک دنیا سپاس

 

 

 

 نام دوستان همراه

 

جــــــــزء 

یکتا 

برادر خوبم حسین پروند  

 نرگس عزیز

خاله سیمین عزیزم 

برادر خوبم محمد شهریاری 

برادر خوبم حمید راحت حق

خاله شیرین عزیزم 

الهام تفرشی عزیز 

برادر خوبم اردشیر معتمدی 

برادر خوبم مصطفی رنجبر

10 

برادر خوبم سید محمد محمدپور

11 

صفای عزیز 

مادر گل محبوبه ی عزیز

12 

بانوو شیرین میناسرشت عزیز

13 

عمه ی عزیزم

14 

عمه ی عزیزم

15 

برادر خوبم محمد عاملی

16 

یکتا

برادر خوبم آقا مهران

17

 سعیده ی عزیز

18 

ناشناس  

  topolak aziz

19 

آرام عزیز

20 

هاجر عزیز

21 

Angel aziz 

 محبوبه عزیز

22 

برادر خوبم آقا رضا

23 

برادر خوبم آیگین

24 

برادر خوبم یاشیل

25 

زهــــــرای عزیزم

26 

آیدا پارس پور عزیز

دوست خوبم  شناسنامه من یک دروغ تکراریست!

27 

ناشناس عزیز

برادر خوبم روح الله احمدی

برادر خوبم مهدی تقی نژاد

28 

استاد هاشمی زاده عزیز

29 

 پریسای عزیز

 30

 


نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد 1389 ساعت 10:42 ب.ظ توسط تک زنبق مامان نظرات |

 

             

 

                                                       دست های خالی و پر از نیاز من

 

شب بود و وقت سفر . نه نگران نداشتن ویزا بودم و نه ... . تنها وسیله ی همراه من قاب

عکسی بود که چشمان میشی مادرم را در خود جای داده بود و دلی که برای دیدنش به

 وسعت آسمان خدا تنگ بود . قاب عکس را برداشتم و آن را محکم در آغوشم گرفتم .

قبل از رفتن لازم بود که با  خواهرانم مری ، الهام ، آیدا ، باران ، میترا ، رها ، بانو شرقی ،

 ندا ، نیوشا ، شیما ،دکتر رویا فروزان  و برادرانم استاد هاشمی زاده ،دکتر حامد محمدی ،

سید محمد محمد پور،دكتر امیری، جناب یاشیل ، استاد رضا پارسی پور ، دكتر ابراهیمی،

 استاد امیریان، اردشیر معتمدی ،جناب صحبت ، مهندس زریر ، مهرداد نصرتی ،

 روح الله احمدی و سایر دوستان عزیز مادرم که قرار بود با من به فرودگاه بیایند تماس بگیرم

  اما می دانستم که اگر با آنها تماس هم نگیرم آنها راس ساعت 22 در فرودگاه عشق

 منتظرم می مانند . این شد که تنها با قاب عکس به فرودگاه رفتم. همه را دیدم. همه ی

 آنهایی که مادرم را عاشقانه دوست میداشتند، آمده بودند . محبت و نگرانی در چشمانشان

  موج می زد . مری اشک می ریخت و الی ( الهام ) غزل می خواند .

 همه را در سالن انتظار جمع کردم و گفتم : با دست خالی به دیدار خدا میروم اما قول میدهم

   دست پر بر گردم . دوستان مادرم بغض کرده به دست هایشان  نگاه کردند . بی آنکه

 چیزی بگویند دریافتم که دست های خالی ام تنها نیست . مأمور پرواز جلو آمد و گفت :

 شما مسافری ؟ بغض کرده گفتم : بله . دوباره پرسید : به کجا سفر میکنی ؟ لبخندی

زدم و گفتم : به دل آسمان میروم تا خدایم را ملاقات کنم .مأمور لبخندم را بی پاسخ نگذاشت

و گفت : با خودت چی می بری ؟ گفتم : چشمان میشی مادرم و دست های خالی و پر از

نیاز خودم و دوستداران مادرم . مأمور با تعجب پرسید : همین ؟ به طرف دوستان مادرم

برگشتم و به چشمان منتظرشان نگاه کردم . چیزی را از قلم انداخته بودم . رو به مأمور گفتم :

نه ، من با دلی پر از امــــــــــــــــــید  به دیدار خدایم می روم . لبخند از ته دلی زد و گفت :

سفرت بخیر . مطمئنم که دست پر بر می گردی . 

 

                                                           تقدیم به چشمان میشی مادرم

                                            نوشته شده توسط :  تک زنبق مامان پریزاد 18 /5 / 89

 

     پی نوشت 1:

         هرشب ساعت 22 حضورتان را به انتظار می نشینم .... یک دنیا سپاس .

    پی نوشت 2 :

         شما دوستان عزیز می توانید برای مشاهده ی متن زیارت عاشورا به همراه فایل صوتی

به لینک زیر بروید.

 

زیارت عاشورا

 

در پناه خدای باران

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد 1389 ساعت 10:35 ب.ظ توسط تک زنبق مامان نظرات |